حاج قاسم در مواقع سختی به کدام شهید مراجعه می کرد؟

گروه فرهنگی – رجانیوز: برای شنیدن از حاج قاسم باید بر سخنان کسانی که این سردار بزرگوار را دیدند، تواضع و دلاوری او بنشینیم. مادر شهید «محمدحسین محمد هانی» از جمله کسانی است که وقتی خبر شهادت حاج قاسم را به گوشش رساندند، تلخ تر از روز شهادت محمد حسین آش شد.

من گزارش میدم رجانیوز به گزارش فارس، برای شنیدن از حاج قاسم باید بر سر سفره کسانی که این سردار بزرگوار و تواضع و شجاعت او را دیدند، نشست.

مادر شهید «محمدحسین محمد هانی» از جمله کسانی است که وقتی خبر شهادت حاج قاسم را به گوشش رساندند، تلخ تر از روز شهادت محمد حسین آش شد. حاج قاسم در دایره المعارف خود تعریف دیگری از این مادر دارد. تعریفی پر از تواضع. تواضع مردی که اگرچه در میدان جنگ «اشداء علی الکفار» بود، اما در میان خانواده شهدا چنان مهربان و متواضع بود که در پای آنان زانو زد.

7(54) خبر اولیه

گفتند حاج قاسم به دیدار شما آمده است

سخنان مادر شهید محمد حسین محمد حسینی را می شنوم که از محرمان حاج قاسم بود و هرجا آتش جنگ تنگ می شد حاج قاسم آن را به عمار می سپرد و از رشادت و هوشمندی این امر آسوده خاطر می شد. فرمانده 30 ساله. زیر سایه عکس های محمد حسین و مادرش نشسته ام و حاج قاسم و آمارش به من می گویند: «روزی که خبر شهادت محمد حسین را آوردند، سوریه بودیم. نمی دانم چه شد و چگونه این خبر به قلب آشفته ام رسید، اما خیلی زود به همراه محمدحسین راهی تهران شدیم. وقتی به فرودگاه دمشق رسیدیم، گفتند حاج قاسم به استقبال شما آمده است. اولین بار بود که سردار را از نزدیک می دیدم. حاج قاسم خیلی مهربانانه از ما دلجویی کرد. سردار به محمد حسین عمار زنگ زد. عمار نام جهادی او بود. این نام بعد از اغتشاشات 88 هم بود که رهبری در سخنرانی خود فرمودند: «این عمار است؟!». سردار انتخاب کرده بود گفت: مبارکت باد و رحمت بر شیری که به محمد حسین دادی. این غذای حلال پدرش بود که عمار را مسلمان کرد. من او را مثل پسر خودم دوست داشتم. هر شب به او صدقه می دادم. همیشه به او می گفتم عمار مواظب خودت باش. شما دارایی های من هستید مالک به عمار نیاز دارد

یکی یکی جملات حاج قاسم در وصف محمد حسین را برایم تعریف می کند و می گوید: «حاج قاسم این جملات را طوری می گفت که من بعد از 7 سال هم فراموششان نکرده ام.

6(75) خبر اولیه

جایی که حاج قاسم زانو می زند!

خاطرات به زودی از جلوی چشمانش می گذرد. گاهی بین تعارف آه می کشد و گاهی از آنچه به یاد می آورد لبخندی بر لبانش می نشیند. باز هم از حاج قاسم می گویم و از محبت هایش می گویم که شخصاً دل خانواده این شهید و مادر عمار را آرام می کند. مادر محمدحسین می گوید: «وقتی سوار هواپیما شدیم. متوجه شدم حاج قاسم کمی جلوتر، درست روبروی ما، روی صندلی هواپیما نشسته است. پسر محمدحسین را در آغوش گرفته بود و سعی می کرد سرش را گرم کند. مدام می گفت چقدر شبیه عمار است، در واقع خودش عمار است. عمار کوچولو! بعد از مدتی سردار نزد ما آمد. در حالی که دستانشان روی دسته صندلی بود، جلوی من و همسر شهید، کف هواپیما زانو زدند. برای من عجیب بود فردی که نفر اول جبهه مقاومت است. سرداری با این حرمت خیلی متواضع بود. از او خواستم جایی روی صندلی بنشیند که سردار نپذیرفت و در همان حال آنقدر آرام و برادرانه از من و همسر محمدحسین دلجویی کرد که گویی آب در آتش دل داغدارمان ریخته شده است. .

  حذف لاتاری خودرو به ما ربطی ندارد

5(88) خبر اولیه

حاج قاسم گفت او تلاش من است!

چند ساعت پس از شنیدن خبر درگذشت محمد حسین، خدا می داند چه غم و اندوهی بر دل او سنگینی کرد. می گویم مادرش. او که حالا بین حرف هایش رد کینه را حس می کند. در همان ساعات اول حاج قاسم به ایشان رسید. با شنیدن میزان مفید بودن محمد حسین برای جبهه مقاومت و اسلام، دلش آرام گرفت. مخصوصاً که حاج قاسم به او گفت: من جسارت خود را در جبهه مقاومت پیدا کردم. به زودی زین الدین شد. باکری دوم بود

این یک نفس تازه است. رشته کلمات را برمی دارد و مرا به اولین دیدارش با حاج قاسم می برد. می گوید: «حاج قاسم همین طور نشسته بود و درباره محمد حسین با ما صحبت می کرد. گفت این روزها عملیات بی وقفه داشته ایم. هر جا که عملیات سخت می شد و کار سخت می شد، عملیات را به سیدالشهداء و عمار و نیروهایش سپردیم. عمار در چند روز گذشته بسیار خسته بود. چند بار به عمار گفتم به پسرم استراحت بده اما او گفت بعد از شهادت استراحت کن!

4(128) خبر اولیه

پرسیدم پسرم چگونه سردار شهید شد؟!

به عکس عمار که کنار حاج قاسم ایستاده نگاه می کند. دلم می لرزد که حالا می تواند از این دو احساس داغ گریه کند، اما نه، زود از این عکس پشیمان می شود و به من می گوید: «بی تاب بودم. هنوز هم این اولین ساعاتی بود که باید با غیبت محمدحسین کنار می آمدم. حاج قاسم وقتی حال من را دید گفت حاج خان محمد حسین هم نیروهای سوری و لبنانی دارد و هم رزمندگان ایرانی و افغانی. همه این نیروها مثل شما الان بی تاب هستند و گریه می کنند. پرسیدم پسرم چطور کشته شد؟! حاج قاسم به پیشانی اش اشاره کرد و با صدای بدی گفت که روی سرش ترک خورده است.

لحظه ای سکوت می کند و شاید خشم خود را فرو می نشاند. نمی دانم! و من هیچی نمیگم من فقط به این سکوت گوش میدم سکوتی که فریاد یک دنیا حسرت است. کلمات را تا جایی که می‌تواند جمع می‌کند و می‌گوید: «فکر کردم وقتی با محمدحسین روبرو شدم، چیزی از چهره‌اش باقی نمانده است. اما وقتی پسرم را در معراج برای خداحافظی دیدم، صورتش سالم بود. انگار آرام خوابیده بود. همانطور که سردار محمد حسین فرمودند برای شهادت استراحت کن. حالا بعد از این همه هیاهو با خیال راحت خوابید.

  آتش گرفتن مجلس در دل معادن ایران!

3(328) خبر اولیه

روزی که حاج قاسم به خانه ما آمد!

اشکی که از پشت پلک های مادرش سرازیر می شود، گفتگوی ما را به سمت و سوی دیگری از روز شهادت محمد حسین می برد. نمی خواهم عصبانیتش بشکند و زخم کهنه اشتیاق التیام یابد. از روزهای خوب و خاطرات خوش حاج قاسم می پرسم و از روزی می گوید که حاج قاسم آنها را غافلگیر کرده است. می گوید: «یک روز به خانه ما زنگ زدند و گفتند مهمان دارید. نمیدونم چرا نپرسیدم کدوم طرف؟! از جایی که؟! گوشی رو قطع کردم و غذا رو آماده کردم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که زنگ خانه ما را زدند، حاج قاسم و دو تن از همراهانش بودند. آنها از ابتدا دوستانه بودند.

احساس کردم برادرم به جای سردار به خانه ما آمده است. سردار حتی نگذاشت با پذیرایی کار کنم، از جایی که نشسته بودند زنگ زدند که بیایید بنشینید.

آنقدر با من مهربانی کردند که احساس می کردم مدت زیادی است که حاج قاسم را می شناسم. صحبت را با شوخی و خنده شروع کردند. یادم هست می گفتند تو مادر شهیدی. تو هم انشالله همسر شهید میشی. حتی از من خواستند که برای شهادتشان دعا کنم. به من هم گفتند که خدا مرگ همه ما را شهادت می کند. بعد از صحبت گفتند بیا عکس بگیریم. با خود دوربین آورده بودند. سردار در یکی از عکس ها دستانش را دور گردن پدر محمدحسین انداخته و صورتش را به صورتش فشار داده است. بعد گفت این عکس باید برای بعد از شهادت باشد!

2(454) خبر اولیه

عکسی که سردار خیلی دوستش داشت!

او به عکسی از محمد حسین که در گوشه خانه گذاشته شده اشاره می کند. عکسی از چهره سردار که به صورت عمار چسبانده شده و دستانش را دور گردنش انداخته است. مثل عکسی که حاج قاسم با پدر عمار گرفته است. به عکس روی دیوار نگاه می کنم.

محمدحسین و حاجی در پشت یک قاب لبخند مهربان خود را دارند. مادر شهید می گوید: «وقتی حاج قاسم به خانه ما آمد، به این عکس اشاره کرد و گفت این عکس را شب قبل از شهادت محمد حسین گرفتیم.» من عاشق این عکس هستم. من از این دو قاب درست کردم. یکی را در اتاق کارم و یکی را در اتاق خانه گذاشتم. قاب عکس را جایی گذاشتم که هر بار که وارد اتاقم می شوم یک بار عمار را ببینم و وقتی بیرون می روم یک بار چهره او را می بینم. این سخنان سردار تا روزی که خبر شهادتش را شنیدیم در خاطرم ماند. روزی که برایم تکرار شهادت محمد حسین بود و شاید بدتر از آن. صبح زود با تعدادی از مادران شهدا قرار گذاشتیم تا به خانه هایشان برویم تا دلهای داغدار خانواده سردار را تسلی دهیم. در تمام مدت حواسم به صحبت های سردار بود. می خواستم ببینم قاب عکس را کجا گذاشته است، اما در نهایت آن را ندیدم!»

  توبه یا شناخت عظمت مردم ایران؟

چشمانم به قاب روی دیوار دوخته شده و در ذهنم از سردار می پرسم آن عکسی که هم با پدر عمار گرفتی و هم با عمار چه معنایی دارد! شاید چهره ای در چهره او قرار دادی که بگوییم عمار را مانند پسر خود دوست داشتی. یاد حرم اباعبدالله (علیه السلام) می افتم که قاری حرم می گوید علی اکبر که شهید شد، اباعبدالله (علیه السلام) صورتش را روی صورت پسری گذاشت و خداحافظ! چهره به چهره برای اطمینان!

حاج خانم بالاخره این عکس رو پیدا کردی؟! من این را می پرسم و گوش می دهم تا بشنوم. مادر عمار سرش را تکان می دهد و می گوید: بله، وقتی مقام معظم رهبری به دیدار حاج قاسم در منزل ایشان رفتند، دیدم در اتاق حاجی این عکس کنار عکس شهید عماد مغنیه و سید حسین نصرالله گذاشته شده است.

1(429) خبر اولیه

سرافراز می شوم اگر خاک عمار باشم!

داستان مهربانی های سردار ادامه دارد. روایتی از مادر شهید محمد حسین محمدی برای ما. «گاهی ژنرال زنگ می‌زد و وضعیت ما را می‌پرسید. یک بار به بایرام زنگ زدند و سال نو را به ما تبریک گفتند. خیلی به خانواده شهدا توجه داشتند.

از دلتنگی مادران و همسران شهدا آگاه بودند. حاج قاسم عمار را خیلی دوست داشت. او همیشه با محبت از پسرم صحبت می کرد. یک بار با دست نوشته ای به ما نوشت که اگر جای پسر عمار بودم افتخار می کردم.

داستان این عشق دو طرفه است، همانطور که حاج قاسم محمد حسین را به عنوان پسر خود دوست داشت، محمد حسین هم روح حاج قاسم بود. مادرش می گوید: «پیاده می رفت و از حاج قاسم صحبت می کرد. حاج قاسم را بسیار پذیرفت. خط قرمز سردار بود. هر چه سردار می گفت باید برای عمار انجام می شد. دوستانش می گفتند اگر محمدحسین نشسته باشد و حاجی زنگ بزند. بلند می شد و تلفن را جواب می داد. آنقدر برای سردار احترام قائل بود که نشسته جواب تلفنش را نمی داد.»

عقربه های ساعت زودتر از چیزی که فکر می کردم به گفتگوی ما پایان می دهد. برای گفتن از سردار و عمار باید تا صبح حرف زد و شنید. ولی حیف که باید برم.

محمد حسین! از زیر سایه عکست بلند می شوم و با مادرت خداحافظی می کنم، می روم اما تو و حاج قاسم هنوز گوشه دیوار به هم لبخند می زنیم!

دیدگاهتان را بنویسید