ماجرای خشم شهید همدانی از رفتار فرزندش

یک روز غروب پدر پس از دعای مغرب و عشا به خانه بازگشت. دیدم خیلی خسته اند. آنها هم یکی از آن سردردهای شدید را داشتند. بعد از اینکه کمی صحبت کردیم و شام کوتاهی خوردیم، رو به من کردند و گفتند: «مهدی جان من می روم استراحت کنم. “اگر تلفن همراهم زنگ خورد، مرا بیدار کن.”

پدر عشق و علاقه خاصی به خانواده شهدا به ویژه فرزندان شهدا داشت. احترامی که برای این قشر از جامعه قائل بودند وصف ناپذیر است. امکان نداشت از مشکل یکی از فرزندان شهدا مطلع شوند و تا رفع مشکل استراحت کنند.

یک روز غروب پدر پس از دعای مغرب و عشا به خانه بازگشت. دیدم خیلی خسته اند. آنها هم یکی از آن سردردهای شدید را داشتند. بعد از اینکه کمی صحبت کردیم و شام کوتاهی خوردیم، رو به من کردند و گفتند: «مهدی جان من می روم استراحت کنم. “اگر تلفن همراهم زنگ خورد، مرا بیدار کن.” گفتم: بابا تو خوابی. اگه زنگ بزنه میگم زنگ بزن بعد گفتن نه ننه جان! گمان می رود یکی از فرزندان شهدا زنگ می زد. “من باید با او صحبت کنم.” این جمله را گفتند و به یکی از اتاق ها رفتند و سریع خوابیدند.

دو ساعت گذشت. اواخر شب بود که تلفن همراه پدرم زنگ خورد. پدرم از یک طرف خواب عمیقی بود و من نمی خواستم او را بیدار کنم و از طرف دیگر تماس خیلی دیر شده بود. بنابراین از این فرزند شهید خواستم که فردای آن روز با پدرش تماس بگیرد.

  عذرخواهی جدید بابت گرانی خودرو

هنگام اذان صبح که از خواب بیدار شدم، پدرم مشغول نماز بود. داشتم برای وضو گرفتن آماده می شدم که گفت آقا مهدی دیشب کسی به من زنگ نزد؟

من هم شرایط را به او گفتم. پدر خیلی عصبانی بود. قبلاً با من این گونه رفتار نشده است. گفتند پس چرا مرا بیدار نکردی؟ ما مدیون خانواده شهدا هستیم. ما مدیون فرزندان شهدا هستیم. آنها به گردن ما حق دارند. «آنها حافظ نعمت ما هستند…»

این خاطره در ذهنم نقش بسته است و همیشه به بهترین نحو از خانواده شهدا مراقبت می کنم.

یادبود مهدی همدانی

برگرفته از کتاب «شانزده ساعت در حلب»؛ داستان هایی از زندگی شهید حسین همدانی

منبع: جهان نیوز

دیدگاهتان را بنویسید